بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
در باب وحدت مذاهب اسلامی، شاید مهمترین و اصلیترین مسئلهای که یک جناحبندی بزرگ بین مسلمانان، به ویژه پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) ایجاد کرد، مسئله رهبری و حاکمیت پس از پیامبر بود. این مسئله شامل ولایت، خلافت، واقعه غدیر و ماجرای سقیفه میشد. البته بروز و ظهور برجسته آن، مسئله حاکمیت بود؛ یعنی بُعد سیاسی داشت. اما هنگامی که مسئله را جامعتر بررسی کنیم، درمییابیم که تفاوتهایی در معارف، در نوع نگاه به قرآن و سنت، و نگاه به انسان و جامعه نیز وجود داشت. یعنی تفاوتهایی در تفسیر بعضی آیات قرآنی، در تفسیر سنت پیامبر، در تعریف عدالت اجتماعی و بالاتر از همه، در معارف الهی و غیبی وجود داشت. این موارد طبیعتاً بعد از پیامبر حتماً به معیار نیاز داشتند تا مشخص شود نظر چه کسی، کدام تفسیر و کدام تصمیم، فیصلهبخش و معیار است. مسئله قطعاً سیاسی بود و شاید مهمترین ظهور اجتماعی و تاریخی آن نیز سیاسی بود و بر سر مسئله حکومت قرار داشت. پرسش این بود که حکومت اسلامی پس از فقدان پیامبر اکرم (ص) چگونه باید پیش میرفت؟ اما همانطور که عرض کردم، دامنه بحث بسیار وسیعتر از این بود و شامل مباحث کلامی و آثاری میشد که در سبک زندگی و سبک حکمرانی و موارد مشابه تأثیر داشت. بنابراین، مدار مسئله، ولایت علی بن ابیطالب(ع) بود. خلافت علی(ع) را همه مسلمانان قبول دارند. اما خلافت بلافصل ایشان، که به عقیده شیعه باید بلافاصله پس از پیامبر برقرار میشد، نقطهای بود که طبیعتاً اختلافات در آن پدید آمد. ولی حضرت امیر (ع) خود این اختلافات را مدیریت کردند. ایشان هم دیدگاه خود را نسبت به مسائل بیان کردند و تذکرات و اخطارها را دادند، هم معیارها را بیان کردند، هم ملاک مشروعیت حکومتها را به لحاظ صلاحیت حاکمان و به لحاظ کیفیت حکومت، هر دو، بیان کردند؛ یعنی هم این که چه کسانی باید حکومت کنند و هم این که چگونه باید حکومت کنند. این دو جنبه به هم مربوط هستند و از یکدیگر قابل تفکیک نیستند و هر دو در منابع اسلامی، یعنی در قرآن و سنت پیامبر و اهل بیت پیامبر(ص) که اوصیای خاص ایشان بودند، اهمیت دارند.
اما در عین حال، تأکید حضرت امیر بر مسئله وحدت امت، حفظ اصل اسلام، انسجام امت اسلامی و حفظ حکومت اسلامی پس از پیامبر اکرم، برای حضرت امیر(ع) اولویت داشت. گرچه ایشان به صراحت میفرمودند که حکومت پس از پیامبر، در جهاتی از مسیر پیامبر اکرم فاصله گرفت، اما این انحراف آنقدر اساسی نبود که ضرورت داشته باشد در برابر حکومت صریحاً بایستند و به روش مقابله قهرآمیز درگیر شوند؛ وضعیتی که بعدها در برابر معاویه و یزید و امثال آنها پیش آمد و ضرورت یافت و دیگر جای سکوت و همکاری نبود.
اما در دوره خلفا، یعنی پس از پیامبر اکرم، حضرت امیر(ع) اعتراضات خود را صریح فرمودند و تا پایان نیز این نقدهای اساسی را داشتند، اما با حاکمیت درگیر نشدند، زیرا نتیجه و اثر قطعی آن، جنگ داخلی بین مسلمانان پس از پیامبر اکرم بود.
در اینجا باید توجه داشت که شیعه علی (ع)، همچون خود ایشان، باید بر هر دو مسئله تأکید کند: هم بر مسئله ولایت و خلافت بلافصل و ارزشهای شیعی و اهل بیتی، و هم در عین حال، بر یکی از همین اصول علوی و شیعی که همان مسئله وحدت مذاهب اسلامی و پیشگیری از هر نوع درگیری داخلی بین مسلمانان است.
علی(ع) تنها کسی بود که منطقاً حق داشت بگوید: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی»؛ یعنی پیش از آن که مرا از دست بدهید و از میان شما بروم، درباره هر آنچه به سعادت انسان مربوط است، از من سؤال کنید. هیچیک از خلفا، پیش و پس از علی(ع)، هرگز نه چنین ادعایی کردند و نه میتوانستند بکنند. این نشاندهنده صلاحیت علمی و معرفتی علی(ع) است. این صلاحیت معنوی ایشان است. ایشان فرمودند تنها کسی از میان اصحاب و شاگردان مکتب پیامبر که حتی یک لحظه و حتی یک بار در برابر خدا و رسول خدا نه تردید کرد، نه اظهار مخالفتی نمود، نه اعتراضی کرد، و همهچیز را از ابتدا و پیش از همه فهمید و دانست و باور کرد، من بودم. من هرگز در هیچ موردی با پیامبر اکرم و با قرآن کریم زاویه نداشتم و جز من، کس دیگری نمیتواند این ادعا را بکند. همه آنها در سوابق و لواحق خود مواردی داشتند که ناشی از تقصیر یا قصور بوده است. اغلب آنها سوابق شرک داشتند. پس از اسلام نیز موارد مکرری در منابع همه مذاهب اسلامی از تخلف آنها از فرمان پیامبر و گاهی حتی مخالفت با او ذکر شده است.
سلمان میگفت اگر علی از میان شما برود، هیچکس دیگری نیست که از اسرار پیامبر شما با شما سخن بگوید و بتواند حقیقت حق را با دقت برای شما توضیح دهد. مضامین مشابهی از بسیاری از بزرگان مذاهب مختلف اسلامی نقل شده است. امیرالمؤمنین اولین مسلمان و آخرین کسی بود که در لحظه رحلت پیامبر در کنار ایشان حضور داشت. سر مبارک پیامبر در آغوش علی بود و در قبر نیز علی بود که پیامبر را در قبر گذاشت و از او جدا شد. ایشان مشغول غسل و کفن و دفن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بود که وقایع مربوط به تعیین حاکمِ پس از پیامبر، در بیرون در جریان بود. درحالیکه هنوز پیامبر دفن نشده بود، اتفاقات سقیفه و مسائل مشابه آن رخ داد.
درحالیکه همه میگویند، و ابنابیالحدید از بزرگان اهل سنت نیز میگوید، که هیچکس به اندازه علی و پدرش ابوطالب و برادرانش و فرزندان او، این مکتب را یاری نکردند. بازوان اصلی اسلام و قرآن، علی و پدرش ابوطالب و آل علی بودند؛ جعفر طیار، یعنی جعفر بن ابیطالب، از جمله آنها بودند.
این اختلاف نظر از همان مسئله حکومت و مسئله سیاسی آغاز شد. یعنی گرچه شیعه با سایر مذاهب مختلف کلامی و فقهی اهل سنت اختلاف نظرهایی دارد، اما اصل مسئله از همین بُعد سیاسی شروع شد. به عبارت دیگر، تشیع یک اعتراض سیاسی به وضع حاکمیت پس از پیامبر بود. مسئله غدیر نیز توسط دهها تن از اصحاب پیامبر، بیش از صد نفر، حتی از جمله کسانی که خودشان پس از پیامبر با این مسئله همراهی نکردند، نقل شده است و جزو قطعیات و متواترات محسوب میشود.
پس از خلافت امیرالمؤمنین نیز باز مسائلی پیش آمد که آنها نقش بسیار جدیتری در اختلافات و انشعابات بین مسلمانان داشتند که تا امروز ادامه دارد. حضرت امیر در جایی در نهجالبلاغه میفرمایند که منشأ این اختلافها نظری و فکری نبود؛ موافقان و مخالفان میدانستند چه میگویند و چه میکنند. منشأ اصلی، قدرتطلبی و دنیاخواهی بود. بحث بر سر منافع بود، نه عقاید. برای مثال، جناب طلحه و جناب زبیر، جزو سران معترضان به خلیفه سوم، عثمان، بودند و جزو نخستین کسانی بودند که هم جمعیت و مردم را به بیعت با علی دعوت کردند و هم خودشان نخستین کسانی بودند که در مسجد آمدند و بیعت کردند و طلحه اولین کسی است که بیعت کرده است. اما همین افراد چند ماه بعد، اولین کسانی بودند که بر سر منافع و دنیا با حضرت امیر درگیر شدند. البته کسی مانند سعد بن ابیوقاص با علی بیعت نکرد و گفت: وقتی همه بیعت کنند و اختلافی نباشد، من هم با علی بیعت خواهم کرد. ایشان بیعت نکرد، زیرا اقلیتی مخالف وجود داشتند. عبدالله بن عمر نیز با علی(سلام الله علیه) بیعت نکرد. ولی حضرت امیر با این افراد که تعدادشان کم بود و اقلیت محسوب میشدند، هرگز فشاری نیاورد، آنها را تهدید نکرد و مجبور به بیعت نساخت؛ زیرا اکثر قریب به اتفاق انصار و مهاجرین و اصحاب پیامبر، همه با علی بیعت کردند، حتی کسانی که بعداً با علی درافتادند، همه بیعت کرده بودند و تنها اقلیتی بیعت نکردند. حضرت امیر (سلام الله علیه) فرمودند حقوق آنها از بیتالمال صددرصد مانند قبل و مانند دیگران برقرار است؛ به شرطی که قانونشکنی نکنند و درگیر نشوند، میتوانند زندگی خود را ادامه دهند. همچنین میتوانستند نقد و انتقاد و امر به معروف و نهی از منکر کنند و هر کاری انجام دهند. اما ایشان اجازه ندادند این مسئله به درگیری و تشدید اختلافات تبدیل شود. بنابراین، حضرت امیر(ع) از ابتدا مراقب این وحدت مسلمانان بودند و حتی جایی که به خود ایشان ظلم یا اهانت میشد، تحمل میکردند.
باید گفت بزرگترین منادی وحدت پس از پیامبر، امیرالمؤمنین علی(ع) است؛ همان کسی که بر سر او اختلاف ایجاد شد. ایشان صریح میفرمودند که همگی شما میدانید که خلافت و امامت، ولایت و زعامت، رهبری امت و حاکمیت پس از پیامبر، حق علی است؛ یعنی فقط در صلاحیت علی است و در حق منِ علی ظلم شد. این را صریح میفرمودند و تسامحی نمیکردند. میفرمود: «مَا زِلْتُ مَظْلُومًا مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِیَّهُ»؛ یعنی از روزی که خدای متعال پیامبرش را به سوی خود فراخواند و از روزی که پیامبر اکرم (ص) از دنیا رفتند، بدون وقفه به من ستم شد و حقوق من پایمال میشد.
حضرت امیر حقانیت خود را مکرر بیان میکردند و پیش از بیعت [مردم با دیگران]، از بسیاری کمک طلبیدند که بیایند و نگذارند حاکمیت به آن شکل منعقد شود. اما وقتی دیدند که زمینه فراهم نیست و اعتراضات اگر بیش از این پیش برود، به جنگ داخلی و انهدام اسلام و حکومت اسلامی، بلکه ممکن است به نابودی خود اسلام بینجامد، حضرت امیر خود را فدای اسلام کردند. یعنی هنگامی که یک حکومت صددرصدی اسلامی ممکن نبود، ایشان پذیرفتند که یک حکومت ۷۰ درصدی یا ۶۰ درصدی اسلامی برقرار باشد و خود ایشان هم نظارت کنند، اما جامعه اسلامی فرو نپاشد. به عبارت دیگر، حضرت امیر به این قضیه نگاه صفر و صدی نداشتند و جلوی کسانی را که میخواستند درگیری و جنگ داخلی به وجود بیاورند، گرفتند.
بعضی از آنها حتی کاسه داغتر از آش بودند. از جمله همین جناب زبیر در دفاع از حق علی و فاطمه شمشیر کشید. زبیر در دفاع از خانه امیرالمؤمنین و حضرت زهرا و اتفاقاتی که آنجا رخ داد، شمشیر کشید. حضرت امیر به ایشان فرمودند که اسلحه را زمین بگذارید؛ ما نمیخواهیم با جنگ پیش برویم. مسئله باید به همین شیوه مسالمتآمیز به نتیجه برسد. اگر رسید، که رسید؛ اگر نرسید، ما اصول و سخنان خود را تغییر نمیدهیم، اما اجازه جنگ داخلی هم نمیدهیم، زیرا این یک خطر بزرگ و یک خط قرمز است. فرمودند: «دَعُوهَا»؛ یعنی آن را رها کنید و از هر نوع تلاش برای درگیری و جنگ داخلی دست بردارید. «إِنَّهَا کَلِمَةٌ خَبِیثَةٌ» این یک حرکت زشت و شیوهای خبیث و خطرناک است. «لِأَنَّهَا مِنْ دَعْوَى الْجَاهِلِیَّةِ. وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الْمُؤْمِنِینَ إِخْوَةً وَ سَیَّرَهُمْ حِزْبًا وَاحِدًا» و این منطق حضرت امیر(ع) بود. ایشان این مضمون را با ادبیاتهای مختلف بیان فرمودند.
از پیامبر اکرم نیز این مسئله نقل شده است که خدای متعال مؤمنان را برادر و خواهر قرار داد و همه را «حِزْبًا وَاحِدًا» یک حزب واحد قرار داد. البته در داخل این حزب اختلاف نظر و مسائلی از این قبیل وجود دارد و ممکن است وجود داشته باشد، اما همه باید یک حزب و یک جبهه باشیم. «فَیَنْبَغِی أَنْ تَکُونَ الدَّعْوَةُ فِی کُلِّ مَکَانٍ وَ زَمَانٍ لِصَالِحِ الْإِسْلَامِ وَ الْمُسْلِمِینَ عَامَّةً». دعوت در همه جا و همه وقت، باید دعوت به مصالح سر جمع کل مسلمین و اسلام بطور عام باشد. «عَامَّةً، لَا لِصَالِحِ قَوْمٍ ضِدَّ الْآخَرِینَ». باید به نفع همه مسلمانان باشد، نه به نفع یک گروه یا بخشی از مسلمانان علیه سایر مسلمانان. «فَمَنْ دَعَا فِی الْإِسْلَامِ بِدَعْوَى الْجَاهِلِیَّةِ»؛ هر کس همان ادعاهای جاهلی عصر جاهلیت را مطرح کند که ما بهتریم، ما قویتریم، ما خوبتریم، سهم ما باید بیشتر باشد و... هر کس از این سخنان بگوید، فرمودند باید جلوی او بایستید. این مسئله از روایات پیامبر اکرم نیز نقل شده است.
پس ملاحظه کنید که بعضی فکر میکنند که شیعهگری و ولایت اهل بیت و دفاع از علی(ع) و حق علی، با وحدت اسلامی سازگار نیست. اگر از وحدت سخن بگوییم، به علی(ع) و حق ایشان و ولایت علی و اهل بیت خیانت میکنیم؛ و اگر از اینها سخن بگوییم، دیگر سخن گفتن از وحدت مذاهب اسلامی و مسلمانان معنایی ندارد. در حالی که نخستین پاسخ به این شبهه را خود حضرت امیر(ع) بیان فرمودند. شما مشاهده کنید که در منابع شیعه و سنی نقل شده است.
من یک نمونه عرض میکنم؛ ابنقتیبه دینوری میگوید در همان روزهای اولی که پیامبر از دنیا رفتند و آن گروه [که در سقیفه بودند] و حضرت امیر (سلام الله علیه) هنوز بیعت نکرده بودند و منتقد و معترض بودند، [حضرت امیر] با انصار صحبت میکردند. هنگامی که حضرت امیر آمدند و صحبت کردند و نظرات خود را فرمودند، ماجرا را دوباره به آنها یادآوری کردند که چگونه شما این افراد را با من، با آن چیزهایی که دیدید و شنیدید، مقایسه میکنید؟ سخنان حضرت امیر چنان بین آنها اثرگذار بود که مهاجرین گفتند: چرا شما این صحبتها را زودتر نیامدید بیان کنید؟ مثلاً یکی دو روز زودتر میآمدید و میگفتید. اگر شما این مطالب را میآمدید و میگفتید، پیش از آنکه از ما بیعت بگیرند، حتی دو نفر هم بر سر ولایت و خلافت شما اختلاف نمیکردند؛ یعنی اجماع حاصل میشد و شما مخالفی نداشتید، همه با شما بیعت میکردند. چرا این حرفها را نیامدید زودتر بزنید؟ چرا در خانه نشستید؟ میآمدید بیرون و زودتر صحبت میکردید و این مسائل را روشن میکردید. حضرت امیر آنجا فرمودند: «اللَّهَ اللَّهَ یَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِینَ». خدا را، خدا را ای گروه مهاجرین به یاد بیاورید. «لَا تُخْرِجُوا» حاکمیت و ولایت و رهبری را از اهل بیت پیامبر خارج نکنید. من و ما کسانی هستیم که مستقیم زیر نظر ایشان بودیم و از همه چیز خبر داریم. با این مسئله حکومت، سیاسی و قبیلهای و فرقهای و جناحی برخورد نکنید. به مسئله، نگاهی اسلامی و قرآنی داشته باشید. این سخنان را گفتند.
اما حضرت امیر وقتی دیدند زمینه برای احقاق حق فراهم نیست و اگر قیام کنند و بیعت نکنند و درگیر شوند، مردم و امت اسلامی و خود اصحاب به جان هم میافتند و این به معنای شکست اسلام و بیاعتبار شدن اسلام، و نه فقط نابودی و تضعیف حکومت اسلامی، بلکه نابودی خود اصل اسلام است، اینجا بود که فرمودند من خار در چشم و استخوان شکسته در گلو، این همه درد و رنج را تحمل کردم تا تفرقه و جنگ داخلی پیش نیاید و انسجام امت اسلامی از هم نپاشد. زیرا دیدم اگر بخواهم بیشتر بایستم و مقاومت کنم، محصول بیست و سه سال تلاش پیامبر و هزاران آیهای که نازل شد و آن همه مجاهدتها و فداکاریها، و بلکه قرنها حضور و فداکاری همه انبیا و اولیا، ضایع خواهد شد. پیام خداوند فراموش خواهد شد و سیلیخوردگان از اسلام، یعنی مرتدان و منافقان و دوچهرگان، مسلط میشوند و بر سر سفره خون مسلمانان که خون یکدیگر را میریزند، مینشینند. من به خاطر این مصلحت عام، با این که خشم برحقی بر علی و یاران و اهل بیت و بسیاری از اصحاب ایشان، مستولی شده بود، اما ایشان فرمود که من راه چاره را در کظم غیظ دیدم؛ «الْکَظْمَ». فرو نشاندن خشم و آرام گرفتن؛ «عَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْحَنْظَلِ وَ الْقَمِ». بر چیزی که تلختر از تلخترین میوهها و خوراکیها بود؛ گویی من تلخترین جامها را سر کشیدم و صبر کردم. این در نهجالبلاغه در خطبه ۲۱۷ آمده است.
در جای دیگری نیز فرمودند، باز در نهجالبلاغه: «وَایْمُ اللَّهِ». به خدا سوگند «لَوْ لَا مَخَافَةُ الْفُرْقَةِ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ» اگر ترس از تفرقه و جنگ داخلی بین امت اسلام و فروپاشی امت نبود، اگر این نگرانی را نداشتم، «لَکُنَّا عَلَى غَیْرِ مَا کُنَّا لَهُمْ عَلَیْهِ» من شیوه دیگری عمل میکردم. اینگونه نمینشستم و نگاه نمیکردم. هم توانایی آن را داشتم و هم این کار را میکردم. اجازه نمیدادم این وضعیت پیش بیاید. اما یک تهدید جدی وجود داشت؛ ترس و نگرانی از این که اگر من بایستم، بلافاصله جنگ داخلی راه خواهد افتاد و همه چیز از دست خواهد رفت.
در خطبه سوم نهجالبلاغه نیز حضرت امیر همین تعبیر را که عرض کردیم، فرمودند: «فَصَبَرْتُ» من صبر کردم، تحمل کردم. «وَ فِی الْعَیْنِ قَذًى وَ فِی الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِی نَهْبًا» در حالی که میدیدم آنچه میراث پیامبر است، دارد غارت میشود، ولی با استخوان در گلو و خار در چشم صبر کردم.
میخواهم عرض کنم که این مسائل وجود دارد. ادعاهای تشیع و امیرالمؤمنین(ع) به قوت خود باقی است. اما همین حضرت امیر که این وضعیت را توصیف میفرمایند، همین ایشان باز در نهجالبلاغه در نامه ۶۲ میفرمایند: من اعتراض کردم، بیعت نکردم، مقاومت کردم، اما تا یک حدی. «حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ». بعد کمکم دیدم که این اختلافات بر سر مسئله حکومت پس از پیامبر، دارد کار را به جاهای باریک میکشاند و مردم، افکار عمومی و کسانی که بسیاری از آنها تازه مسلمان شده بودند و چیزی از اسلام نمیدانستند، همه به این اختلافات ما خیره شدهاند و نگاه میکنند که چه شد و چه میشود. کمکم خطر رجعت از اسلام، یعنی ارتجاع و ارتداد، وجود داشت. ارتداد یعنی ارتجاع؛ یعنی راه طی شده را بدون دلیل منطقی بازگشتن، که البته دلیل منطقی برای این بازگشت وجود ندارد و ناشی از نفسانیت است. «لَقَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دِینِ مُحَمَّدٍ». دیدم از چندین طرف، همه کرکسها حمله کردهاند و میخواهند دین پیامبر اکرم را نابود کنند و چیزی از آن باقی نگذارند. «فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ»؛ ترسیدم که اگر من اکنون به داد اسلام و مسلمانان نرسم و آن تصمیم بزرگ را نگیرم، «أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْمًا أَوْ هَدْمًا». این دیوار و این دژ عظیم معرفتی و توحیدی سوراخ میشود و رخنه برمیدارد، بلکه حتماً ممکن است کلاً منهدم شود. بنابراین «فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ». آن تصمیم را گرفتم که علیرغم اعتراض، اما درگیر نشدم و بیعت کردم؛ بیعتی از سر اکراه و توأم با اعتراض. این باعث شد که جبهه باطل مأیوس شود، شکست بخورد و عقبنشینی کند و «وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ». و دین خدا دوباره آرامش و استقرار و اطمینان پیدا کرد. در واقع من با این گذشتی که کردم، اسلام را نجات دادم و مسلمانان و امت را حفظ کردیم؛ ضمن این که سخنان ما به جای خود و به قوت خود باقی بود.
بنابراین، وجه جمع عقاید شیعی با وحدت اسلامی با سایر مذاهب روشن میشود که چیست. این به آن معنا نیست که ما از نگاه تاریخی، کلامی و سیاسی شیعه که معتقد به خلافت بلافصل امیرالمؤمنین(ع) است و برخی اتفاقاتی را که پس از پیامبر اکرم(ص) رخ داد، نقد و نفی میکند، دست برداریم. نه برای وحدت از این دیدگاه عقبنشینی میکنیم، و نه بر سر این مطلب و این عقیده، مرز دشمنی و فاصله با میلیونها و دهها میلیون و صدها میلیون برادر و خواهر مسلمان خود، که بطور تاریخی در مسیر تفسیرهای خاص حکومتی از اسلام، به خصوص در دوره بنیامیه و سپس بنیعباس تا امروز قرار گرفتهاند، ایجاد میکنیم. خیر، هیچ مرز دشمنی در اینجا نباید وجود داشته باشد. اختلاف عقیده، اختلاف نظر است. ما دو برادر و متحد با اختلاف نظر هستیم.
خود حضرت امیر(ع) نیز همان زمان تفکیک میکردند بین افرادی که مریض و فاسد هستند، دنبال غصب قدرت و حاکمیت به هر قیمت و اختلافافکنی بین مسلمانان هستند، با کسانی که به هر دلیلی، چه قصور و چه تقصیر، دچار خطا میشوند. خود حضرت امیر(ع) و اهل بیت (علیهمالسلام) با این دو گروه، دو گونه مواجهه داشتند.
امروز هم این تفکیک وجود دارد. یعنی ما الان هم بسیاری از برادران و خواهران مسلمان خود را از مذاهب دیگر داریم که غیر شیعه و غیر شیعه اثنیعشری هستند. طبیعتاً اختلاف عقایدی در بعضی مسائل با آنها داریم، اما هرگز خود را از آنها و آنها را از خود جدا نمیدانیم و یک امت هستیم. اما جریانها و افرادی هم هستند که خیر، اینها مریض و فاسدند، وابسته و فتنهافکن و فتنهساز هستند. حتماً ما، یعنی شیعه و سنی، همه مسلمانان، با آنها در تعارض هستیم. آنجا واقعاً دو امت هستیم؛ آنها امت شیطان هستند، چه نام آنها شیعه باشد چه سنی، و این طرف، امت واحده اسلامی قرار دارد.
شما همین الان مشاهده کنید، ما با بعضی از برادران خود، از علمای اهل سنت در سطح بالایی، گفتگوهای برادرانه، دوستانه و انتقادی داشته و داریم. ما به منابع آنها و به منابع خود استناد میکنیم؛ آنها نیز همینطور. در بعضی مسائل خیلی به هم نزدیک میشویم و در یک گفتگوی علمی، توافق صورت میگیرد. در بعضی موارد، تفاوت باقی میماند. در عین حال، برادرانه و دوستانه یکدیگر را تا جلسه بعد در آغوش میکشیم.
اما یک جریان فاسدی وجود دارد که در صدر اسلام هم بودند و اکنون هم هستند. اینها مریض، دروغگو، فتنهافکن و اختلافساز هستند. الان شما جریانهای وهابی، تکفیری و ناصبی را مشاهده میکنید. البته وهابی، تکفیری و ناصبی لزوماً یک چیز نیستند و به خصوص اینها با اهل سنت تفاوت دارند. بعضیها فکر میکنند سنی و وهابی یکی است؛ یا وهابی و تکفیری یکی است؛ یا تکفیری و ناصبی یکی است. خیر، اینطور نیست. اغلب اهل سنت اصلاً وهابی نیستند و نبودهاند. حتی همه وهابیها تکفیری نیستند. ما وهابی داریم که گرایشات انحرافی دارد، اما تکفیر نمیکند. حتی آنهایی که تکفیری هستند، گرچه انحراف آنها شدیدتر است، اما اغلب آنها ناصبی نیستند؛ یعنی دشمن اهل بیتی نیستند که به اهل بیت اهانت و فحاشی کنند. ناصبیها یک اقلیت بسیار کوچک، اما متصل به دشمن هستند. این چهار گروه را باید از هم تفکیک کرد. گرچه هر چه در این تقسیمبندی چهارگانه به جلو میرویم، تعداد آنها کمتر میشود، اما فتنهها شدیدتر میشود.
یک بخش از نگرانی آنها [جریانهای تفرقهافکن] این است که منافع صاحبان قدرت و ثروت به خطر افتاده است؛ دلارهای نفتی، رژیمهای وابسته و فاسد. و یک بخش هم احساس عقبماندگی فکری و فرهنگی و از دست دادن مریدانشان است. نمونههایی از خود این افراد گاهی نقل شده و میشود. من فقط به یکی دو نمونه اشاره میکنم.
دکتر عصام العماد که در دانشگاه محمدبنسعود ریاض در عربستان درس خوانده بود و شاگرد شخص بنباز، آن مفتی اعظم سعودی، بود. ایشان یمنی است و مدتی جزو مبلغان وهابیت در یمن بود و خطیب و امام جمعه یکی از مساجد بزرگ صنعا بود. حتی در دورهای کتابی علیه شیعه نوشت و شیعه را تکفیر میکرد که شیعه مشرک است و خود شیعه اثنیعشری نیز جزو غُلات هستند. اما از آنجا که افرادی مانند ایشان، کسانی هستند که در ابتدا تحت تأثیر [تبلیغات] قرار میگیرند، پس از مطالعه و دقت، منصفانه درمییابند که حقیقت اینگونه نیست. خود ایشان بعداً جزو شیعیان اهل بیت(علیهمالسلام) شد. او در کتاب خود، رسالهای به نام "المنهج الجدید و الصحیح فی الحوار مع الوهابیین" یعنی «روش نو و درست و کارآمد در گفتگو و مناظره با وهابیها» نوشت، زیرا خود ایشان قبلاً وهابی بود. میگوید من میدانم با این افراد چگونه نباید بحث کرد و چگونه باید بحث کرد.
تعبیر ایشان را من اینجا خدمت شما عرض میکنم که میگوید: «کُلَّمَا نَقْرَأُ کِتَابَاتِ إِخْوَانِنَا الْوَهَّابِیِّینَ»؛ هر چه آثار برادران وهابی خود را میخوانیم، «نَزْدَادُ یَقِینًا بِأَنَّ الْمُسْتَقْبَلَ لِلْمَذْهَبِ الْإِثْنَیْ عَشَرِیِّ»؛ بیشتر یقین میکنیم که خود آنها نیز میدانند و نگران هستند که آینده از آنِ پیروان مکتب اهل بیت(علیهمالسلام) است. «لِأَنَّهُمْ یُتَابِعُونَ حَرَکَةَ الْإِنْتِشَارِ السَّرِیعَةَ»؛ زیرا [این مکتب] به سرعت و با وسعت مدام در حال انتشار است. با این که این همه تبلیغات علیه آن میشود، اما پیروان آن به سرعت در حال فراگیر شدن هستند. این است نگرانی اصلی این جریانهای وهابی و تکفیری. میگوید این مذهب دارد در میان خود وهابیها نفوذ میکند؛ مانند آتشی است که وسط پنبهزار آنها افتاده است و بسیاری از جوانان و حتی علمای وهابی، در این یکی دو دهه، خودشان شیعه شدهاند. نگرانی اصلی این است. عدهای هم نگرانیهای مادی و اقتصادی و سیاسی دارند، زیرا قدرت و ثروتشان به خطر میافتد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی